استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟

صائب تبریزی- غزل شماره 809

استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟

خط حاشیه دان می کند آن غنچه دهان را

حیف است شود رشتۀ جانها گره آلود

شیرازۀ دلها مکن آن موی میان را

بیتابی عاشق شود از وصل فزونتر

ناسور کند پنبۀ ما داغ کتان را

از آتش دوزخ دل عاشق نهراسد

بستر ز تب گرم بود شیر ژیان را

از چشم غزالان حرم، خواب سفر کرد

ابروی تو روزی که به زه کرد کمان را

مغز سر من نیست تُنُک مایۀ سودا

در دیدۀ من جوش بهارست خزان را

هرگز نشود برق ز فانوس حصاری

از خود نتوان کرد جهان گذران را

عشق آمد و بیرونِ در افکند چو نعلین

از خلوت اندیشۀ من هر دو جهان را

بیدار نشد چشم تو از شور قیامت

طوفان، تری مغز شد این خواب گران را

میدان تو هر چند بود همچو کف دست

زنهار به صد دست نگه دار عنان را

صائب ز لبت گوهر شهوار نریزد

چندی چو صدف تا نکنی مهر، دهان را

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها