
شعر نخست:
ساعت حدود هجده و پنجاه و درد بود
یک شهر بی کسی درآغوش مرد بود
تنهایی اش جریمه ی طرح سوال و او
بی اعتنا به قاعده ی زوج و فرد بود
گنجشکها رفیق شب و روز او شدند
مرد از نگاه مردم این شهر طرد بود
هر روز درهراس و گریز از سپاه غم
او پاسبان خستگی این نبرد بود
شیرین نشد به کام دلش روز های او
فنجان لحظه های شبش تلخ و سرد بود
یک جفت کفش پاره و نان کپک زده
سرمایه های کوچک این دوره گرد بود
دست نیاز برگ به سوی نگاه ابر
رخسار کوچه باغ دلش خشک و زرد بود
چشمان او جسارت جاری شدن نداشت
باران چقدر بی خبر از حال مرد بود !!!!!
شعر دوم:
کار دل بود که این گونه زمین گیر شدم
پای تو ماندم و در حسرت تو پیر شدم
نه سلامی نه جوابی نه سراغی از من
نگرفتی تو و از دست تو دلگیر شدم
همه گفتند که دل را به سراغش نفرست
دل خودش رفته و من با همه در گیر شدم
اینکه گفتی بروم از ته دل بود ولی
باز پرسیدم و صد مرتبه پیگیر شدم
تیر غمگین نگاهم به غلط رفت نشان
حوصله کردم و این بار کمانگیر شدم
سالها صبر برای تو و عشقت کردم
بی خبر بودم و بازیچه ی تقدیر شدم
آسمان سهم کسی چون من بی بال نبود
کار دل بود که این گونه زمین گیرشدم
واژگان کلیدی: اشعار شیما اسلامی فخر،نمونه شعر شیما اسلامی فخر،شعرهای شیما اسلامی فخر،شعر شیما اسلامی فخر،شعرهای شیما اسلامی فخر،غزل شیما اسلامی فخر،غزلیات شیما اسلامی فخر،شاعر شیما اسلامی فخر.









