قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / شعرهای شیما اسلامی فخر

شعرهای شیما اسلامی فخر

 

شعر نخست:

ساعت حدود هجده و پنجاه و درد بود

 یک شهر بی کسی درآغوش مرد بود

تنهایی اش جریمه ی طرح سوال و  او

 بی اعتنا به قاعده ی زوج و فرد بود

 گنجشکها رفیق شب و روز او شدند

 مرد از نگاه مردم این شهر طرد بود

 هر روز درهراس و گریز از سپاه غم

  او پاسبان خستگی  این نبرد بود

 شیرین نشد به کام دلش روز های او

 فنجان لحظه های شبش تلخ و سرد بود

  یک جفت کفش پاره و نان کپک زده

  سرمایه های کوچک این دوره گرد بود

  دست نیاز برگ به سوی نگاه ابر

 رخسار کوچه باغ دلش خشک و زرد بود

 چشمان او جسارت جاری شدن نداشت

  باران چقدر بی خبر از حال مرد بود !!!!!


شعر دوم:

کار دل بود که این گونه زمین گیر شدم

پای تو ماندم و در حسرت تو پیر شدم

نه سلامی نه جوابی نه سراغی از من

نگرفتی تو و از دست تو دلگیر شدم

همه گفتند که دل را به سراغش نفرست

دل خودش رفته و من با همه در گیر شدم

اینکه گفتی بروم از ته دل بود ولی

باز پرسیدم و صد مرتبه پیگیر شدم

تیر غمگین نگاهم به غلط رفت نشان

حوصله کردم و این بار کمانگیر شدم

سالها صبر برای تو و عشقت کردم

بی خبر بودم و بازیچه ی تقدیر شدم

آسمان سهم کسی چون من بی بال نبود

کار دل بود که این گونه زمین گیرشدم


 واژگان کلیدی: اشعار شیما اسلامی فخر،نمونه شعر شیما اسلامی فخر،شعرهای شیما اسلامی فخر،شعر شیما اسلامی فخر،شعرهای شیما اسلامی فخر،غزل شیما اسلامی فخر،غزلیات شیما اسلامی فخر،شاعر شیما اسلامی فخر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code