بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی همراه با معنی و تفسیر

بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی

سعدی-غزل شماره 653

 

بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی

به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی

دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی

که خاک مرده باز آید در او روحی و ریحانی

به جولان و خرامیدن در آمد سرو بستانی

تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی

به هر کویی پری رویی به چوگان می‌زند گویی

تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی

به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم

به چوگانم نمی‌افتد چنین گوی زنخدانی

بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم

که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی

تو آهو چشم نگذاری مرا از دست تا آن گه

که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی

کمال حسن رویت را صفت کردن نمی‌دانم

که حیران باز می‌مانم چه داند گفت حیرانی

وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی

کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی

طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن

که دردت را نمی‌دانم برون از صبر درمانی

 

معنی بیت‌های شعر

بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی / به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی

بهار فرا رسیده است و دل هر لحظه به سوی باغی می‌رود؛ هر پرنده‌ای با آواز و نغمه، به شادی و پایکوبی مشغول می‌شود.

دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی / که خاک مرده باز آید در او روحی و ریحانی

گویی نسیم نوروزی مانند نفس حضرت عیسی است؛ زیرا خاک مرده را دوباره زنده می‌کند و به آن روح و طراوت می‌بخشد.

به جولان و خرامیدن در آمد سرو بستانی / تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی

سرو باغ با ناز و خرام به حرکت درآمده است؛ تو نیز ای یار بلندبالا و روحانی، یک‌بار با ناز و جلوه‌گری خودنمایی کن.

به هر کویی پری رویی به چوگان می‌زند گویی / تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی

در هر کوی و برزن، زیبارویی با چوگان گویی را می‌راند؛ اما تو که خود گویی به زیبایی چانه داری، از زلفت چوگانی بساز و دل مرا با آن بربای.

به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم / به چوگانم نمی‌افتد چنین گوی زنخدانی

با حیله‌ها و مهارت‌های بسیار، در بازی گوی از همه هم‌بازیان پیشی گرفتم؛ اما گویی به زیبایی چانه‌ی تو هرگز به چوگان من نمی‌افتد و به دست نمی‌آید.

بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم / که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی

ای باغبان، سروی به بلندای قامت دلدارم بیاور؛ زیرا من هرگز در هیچ گلستانی گلی چنین زیبا ندیده‌ام.

تو آهو چشم نگذاری مرا از دست تا آن گه / که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی

ای یار آهوتحش، مرا رها نکن تا آن زمان که سرانجام، مانند آهویی گریزان، از دست تو به بیابان پناه ببرم.

کمال حسن رویت را صفت کردن نمی‌دانم / که حیران باز می‌مانم چه داند گفت حیرانی

نمی‌توانم زیبایی کامل چهره‌ات را وصف کنم؛ زیرا در برابر آن حیران می‌مانم، و آدم حیران چگونه می‌تواند سخنی بگوید؟

وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی / کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی

اگر دل آرزو و خواسته‌ای دارد، آن خواسته رسیدن به توست؛ و اگر غم پایانی داشته باشد، در کنار تو از میان می‌رود.

طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن / که دردت را نمی‌دانم برون از صبر درمانی

پزشک از شنیدن شکایت‌های من خسته و درمانده شد و گفت: ای سعدی، سخن را کوتاه کن؛ برای درد تو جز شکیبایی درمانی نمی‌شناسم.

تفسیر کلی

سعدی در این غزل آمدن بهار را جلوه‌ای از زندگی‌بخشی، شادی و بازگشت روح به جهان می‌داند؛ چنان‌که نسیم نوروزی همچون دم عیسی، خاک مرده را زنده و سرسبز می‌کند. آواز پرندگان و جنب‌وجوش باغ، فضای شعر را سرشار از موسیقی و نشاط ساخته است. شاعر سپس از سرو بستان و معشوق روحانی می‌خواهد با جلوه و خرام خود بر این زیبایی بیفزایند. در پایان، با بهره‌گیری از تصویر چوگان و گوی، زیبایی چهره و زلف یار را به شکلی خیال‌انگیز و عاشقانه توصیف می‌کند.


نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل با وصف بهار و زنده‌شدن طبیعت، شادی و سرزندگی را می‌ستاید و با تشبیه یار به سرو و پری‌رویان، زیبایی طبیعت را با جمال معشوق درهم می‌آمیزد.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤