اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم همراه با معنی و تفسیر

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

سعدی-غزل شماره 458

 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه

دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

 

 

معنی بیت‌های شعر

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم / قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

اگر روزی فرصت بیابم که از تو دادخواهی کنم، به جبران پیمان و روزگار گذشته، شبی با تو به شادی و خوشی بگذرانم.

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد / تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

آن‌چنان تو را دوست دارم که اگر روزی جدایی پیش آید، تو می‌توانی دوری مرا تحمل کنی، اما من نمی‌توانم دوری تو را تاب بیاورم.

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه / دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

دلم بارها به من می‌گوید که چشم از این مایه‌ی آشوب و دلدادگی ببند؛ اما باز نگاه من به قامت فریبنده و دلربای او می‌افتد.

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی / و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

شایسته است که تو در باغ، در کنار سرو بنشینی؛ وگرنه باغبان از دیدن قامت تو چنان شرمنده می‌شود که خواهد گفت دیگر سرو نخواهم کاشت.

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی / خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

یاران و دوستانم هر کدام به سرزمینی دور سفر کرده‌اند؛ برخلاف من که گرفتار خارهای بیابان و دشواری‌های راه شده‌ام.

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم / کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

در دریایی گرفتار شده‌ام که پایانش را نمی‌بینم و با کسی درآویخته‌ام که راه چاره و درمان این گرفتاری را نمی‌دانم.

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید / که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

جدایی برایم بسیار دشوار است، اما باید شکیبایی کنم؛ زیرا اگر از این رنج بگریزم، معلوم می‌شود که یاری سست‌پیمان و بی‌وفا هستم.

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی / شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

از من نپرس که شب گذشته را در تاریکی و تنهایی چگونه گذراندم؛ وقتی خودم در شب جدایی چنین رنج می‌کشم، چگونه می‌توانم از روزگار وصال سخن بگویم و آن را وصف کنم؟

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند / به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

شب‌ها آهسته ناله می‌کنم، به امید آنکه دردم پنهان بماند؛ اما آواز ناله‌ی پنهانی من به گوش همه‌ی مردم جهان رسیده است.

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت / من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

یک لحظه خلوت و همنشینی با دوست از صد سال زندگی در شادی و خوشی بهتر است؛ من آزادی نمی‌خواهم، زیرا در کنار یوسف، حتی زندان نیز برایم دلپذیر است.

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت / هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

من مانند پرنده‌ای سخن‌گو و خوش‌بیانم که اگر جسمم در خاک پنهان شود، باز هم معنای سخنان و آواز اندیشه‌ام از گلستانِ وجودم به گوش مردم خواهد رسید.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤