
سعدی-غزل شماره 362
کس ندیدهست به شیرینی و لطف و نازش
کس نبیند که نخواهد که ببیند بازش
مطرب ما را دردیست که خوش مینالد
مرغ عاشق طرب انگیز بود آوازش
بارها در دلم آمد که بپوشم غم عشق
آبگینه نتواند که بپوشد رازش
مرغ پرنده اگر در قفسی پیر شود
همچنان طبع فرامش نکند پروازش
تا چه کردیم دگرباره که شیرین لب دوست
به سخن باز نمیباشد و چشم از نازش
من دعا گویم اگر تو همه دشنام دهی
بنده خدمت بکند ور نکنند اعزازش
غرق دریای غمت را رمقی بیش نماند
آخر اکنون که بکشتی به کنار اندازش
خون سعدی کم از آن است که دست آلایی
ملخ آن قدر ندارد که بگیرد بازش
مقدمه و فضای کلی
این غزل سعدی تصویری دلنشین از محبوبی یگانه و بیهمتا ارائه میدهد که شیرینی، لطف و ناز او در جهان نظیر ندارد. شاعر با بیان شوق دیدار دوباره، دلباختگی عمیق خود را آشکار میکند و فضای شعر را سرشار از لطافت و تمنای وصال میسازد. نالهٔ خوشِ مطرب نیز همچون بازتابی از درد عاشقانه، اندوه و شور نهفته در این غزل را برجسته میکند.
معنی بیتهای شعر
کس ندیدهست به شیرینی و لطف و نازش
کس نبیند که نخواهد که ببیند بازش
هیچکس کسی را به این شیرینی، لطافت و ناز ندیده است؛ و هیچکس او را نخواهد دید مگر اینکه آرزو کند دوباره او را ببیند.
مطرب ما را دردیست که خوش مینالد
مرغ عاشق طرب انگیز بود آوازش
خواننده و نوازندهی ما از درد عشق مینالد، اما نالهاش دلنشین است؛ زیرا آواز عاشق، شادیآفرین و شورانگیز است.
بارها در دلم آمد که بپوشم غم عشق
آبگینه نتواند که بپوشد رازش
بارها تصمیم گرفتم اندوه عشق را پنهان کنم، اما دل همچون شیشه نمیتواند راز خود را پوشیده نگه دارد.
مرغ پرنده اگر در قفسی پیر شود
همچنان طبع فرامش نکند پروازش
اگر پرندهای در قفس پیر شود، باز هم سرشت و میل پرواز را از یاد نمیبرد.
تا چه کردیم دگرباره که شیرین لب دوست
به سخن باز نمیباشد و چشم از نازش
ما دوباره چه خطایی کردیم که یار شیرینلب با ما سخن نمیگوید و از روی ناز، نگاه خود را از ما برمیگرداند؟
من دعا گویم اگر تو همه دشنام دهی
بنده خدمت بکند ور نکنند اعزازش
حتی اگر تو همهاش به من دشنام بدهی، من برایت دعا میکنم؛ بنده باید خدمتگزار باشد، خواه او را گرامی بدارند و خواه نکنند.
غرق دریای غمت را رمقی بیش نماند
آخر اکنون که بکشتی به کنار اندازش
برای کسی که در دریای اندوه تو غرق شده، دیگر توان و جانی باقی نمانده است؛ اکنون که او را به کشتن دادی، به ساحل بیفکنش.
خون سعدی کم از آن است که دست آلایی
ملخ آن قدر ندارد که بگیرد بازش
خون سعدی آنقدر ارزش ندارد که دست خود را به خاطر ریختن آن بیالایی؛ همچنانکه ملخ نیز آنقدر توان ندارد که باز شکاری را بگیرد.
واژگان دشوار
- لطف: نرمی، مهربانی و زیبایی رفتار
- ناز: عشوه، دلربایی و خودنمایی معشوقانه
- مطرب: نوازنده یا خوانندهٔ موسیقی
- درد: اندوه و رنج عشق
- نالد: با سوز و اندوه آواز بخواند
- طربانگیز: شادیآفرین و نشاطآور
- آبگینه: شیشه؛ در اینجا کنایه از دل شفاف و شکننده
- بپوشد: پنهان کند و آشکار نسازد
- راز: امر پنهان و ناگفته
- طبع: سرشت، خوی و گرایش درونی
- فرامش: فراموشی و از یاد بردن
نتیجهگیری
این غزل بیانگر آن است که شیرینی معشوق و درد عشق، هرگز از دل عاشق پنهان نمیماند و میل به عشق و آزادی، حتی در سختترین شرایط، بخشی جداییناپذیر از سرشت انسان است.



