بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز

سعدی-غزل شماره 346

 

بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز

بیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز

رخی کز او متصور نمی‌شود آرام

چرا نمودی و دیگر نمی‌نمایی باز

در دو لختی چشمان شوخ دلبندت

چه کرده‌ام که به رویم نمی‌گشایی باز

اگر تو را سر ما هست یا غم ما نیست

من از تو دست ندارم به بی‌وفایی باز

شراب وصل تو در کام جان من ازلیست

هنوز مستم از آن جام آشنایی باز

دلی که بر سر کوی تو گم کنم هیهات

که جز به روی تو بینم به روشنایی باز

تو را هرآینه باید به شهر دیگر رفت

که دل نماند در این شهر تا ربایی باز

عوام خلق ملامت کنند صوفی را

کز این هوا و طبیعت چرا نیایی باز

اگر حلاوت مستی بدانی ای هشیار

به عمر خود نبری نام پارسایی باز

گرت چو سعدی از این در نواله‌ای بخشند

برو که خو نکنی هرگز از گدایی باز

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها