به بند زلف آن دلبر دلم همراه جان مانده

سحاب اصفهانی – غزل شماره 294

به بند زلف آن دلبر دلم همراه جان مانده

به دامی مانده مرغی لیک با هم آشیان مانده

تا تو رفتی جفا با من کنی من مردم و شادم

که در دل، حسرت جور منت ای آسمان مانده

نباید کرد عیب آن را که شد در خانقه ساکن

همینش بس که دور از درگه پیر مغان مانده

به گوش او ندارد هیچ با بانگ جرس فرقی

فغان خسته ای کاندر قفای کاروان مانده

برد گلچین گل ای بلبل چه از باد خزان نالی

کدامین گل که در گلزار تا فصل خزان مانده

ز دوری کردن از من او ز دور از او نمودن من

هم آن از روی من هم من خجل از روی آن مانده

بود زآن لب سحاب اینک عیان سرچشمه ی حیوان

چه غم از چشم کس گر چشمه ی حیوان نهان مانده

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها