
سحاب اصفهانی – غزل شماره 110
با چشم تر هر جا روم کآن سرو بالا بگذرد
دردا که سیل اشک ما نگذارد آنجا بگذرد
دیدارت ای بیدادگر افتد به فردای دگر
مانند امروزم اگر دور از تو فردا بگذرد
با لعلت ای عیسی نفس کآب حیاتست آن و بس
ظلم است اگر بر یاد کس نام مسیحا بگذرد
غیر ای نگار تندخو برتابد از مهر تو رو
گر بگذرد یک دم بر او نوعی که بر ما بگذرد
از دیدنت سهل است این گر بگذرد زاهد ز دین
شاید گرت ای نازنین بیند ز دنیا بگذرد
نارد گذار آن ماه رو سویم ز خوف عیب جو
ور بگذرد از بیم او شادم که تنها بگذرد
تا دور گشتم زآن پری گشتم ز خواب و خور بری
زآنم سحاب اشک از ثری آه از ثریا بگذرد



