
خواجوی کرمانی – غزل شماره 448
من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورد
در آتشم زآب رخش کآب رخ من می برد
آنکو لبش گاه سخن هم طوطی و هم شکرست
طوطی خطّش از چه رو پر بر شکر می گسترد
سرو از قد چون عرعرش گل پیش روی چون خورش
این دست بر سر می زند وآن جامه بر تن می درد
من تحفه جان می آورم بهر نثار مقدمش
وان جان شیرین از جفا ما را به جان می آورد
زلف سیه کارش نگر وآن چشم خونخوارش نگر
کاین قصد جانم می کند وان خون جانم می خورد
هنگام تیر انداختن گر بر من آرد تاختن
در پای او سر باختن عاشق به جان و دل خَرَد
بگذشتی و بگذاشتی ما را و هیچ انگاشتی
جانا ز خشم و آشتی بگذر که این هم بگذرد
گه گه به چشم مرحمت بر ما نظر می کن ولی
سلطان ز کبر و سلطنت در هر گدایی ننگرد
زان سنبل عنبر شکن خواجو چو میراند سخن
می یابم از انفاس او بویی که جان می پرورد



