
خواجوی کرمانی – غزل شماره 435
ماه من مشک سیه در دامن گل می کند
سایبان آفتاب از شاخ سنبل می کند
گرچه از روی خرد دور تسلسل باطل است
خطّ سبزش حکم بر دور تسلسل می کند
هرگز از جام می لعلش نمی باشد خمار
می پرستی کو به بادامش تنقّل می کند
راستی را شاخ عرعر می درفشد همچو بید
کان سهی سرو روان میل تمایل می کند
جادوی چشمش قلم در سحر بابل می کشد
سبزی خطّش سزا در دامن گل می کند
آنک ما را می تواند سوختن درمان ما
می تواند ساختن لیکن تغافل می کند
گفت اگر کام دلت باید ز وصلم جان بده
می دهم گر لعل جان بخشش تقبّل می کند
در برم دل همچو مهر از تاب لرزان می شود
چون فراق آن مه تابان تحمّل می کند
نرگسش گوید که فرض عین باشد قتل تو
جان به رشوت می دهم گر این تفضّل می کند
ای گل ار برگ نوای بلبل مستت بود
باد پندار ار صبا انکار بلبل می کند
گر ندارد با دل سرگشته ی خواجو نزاع
هندوی زلفش چرا بر وی تطاول می کند



