
خواجوی کرمانی – غزل شماره 399
عجب از قافله دارم که به در می نشود
تا ز خون دل من مرحله تر می نشود
خاطرم در پی او می رود از هر طرفی
گرچه از خاطر من هیچ به در می نشود
آنچنان در دل و چشمم متصور شده است
کز برم رفت و هنوزم ز نظر می نشود
دست دادیم به بند تو و تسلیم شدیم
چاره ای نیست چو دستم به تو در می نشود
صید را قید چه حاجت که گرفتار غمت
گر به تیغش بزنی جای دگر می نشود
هر شب از ناله ی من مرغ به افغان آید
وین عجب تر که تو را هیچ خبر می نشود
عاقبت در سر کار تو کنم جان عزیز
چه کنم بی تو مرا کار به سر می نشود
روز عمرم ز پی وصل تو شب شد هیهات
وین شب هجر تو گویی که سحر می نشود
کاروان گر به سفر می رود از منزل دوست
دل برگشته ی خواجو به سفر می نشود



