
حزین لاهیجی- غزل شماره 62
زهی از خار خارت شعله در جان، گلْسِتانها را
ز لعلت، مُهرِ خاموشی به لب، سوسن زبانها را
بهارِ عارضت هر گوشه، صد بی خانمان دارد
زدند آتش ز شوقت، عندلیبان آشیانها را
نه در کنعان نه در بازار مصرت می توان دیدن
بیابان گردِ حیرت کرده شوقت، کاروانها را
ندارد مطربی حاجت، سماع ما سبکباران
به شور آرد نسیم آشنایی، نیسِتانها را
اگر داری دلِ سختی، محبّت نرم می سازد
نهنگِ عشق، دردم میگدازد استخوانها را
به کویت جذبهٔ شوقِ مرا، رهبر نمی باید
شتابم در فلاخن می نهد، سنگِ نشانها را
حزین را تا به کی، دل زاتشِ پندار بگدازد؟
برافکن پرده از عارض، یقین گردان گمانها را



