چنین گفت پیش زغن کرکسی - ادبستان شعر پارسی % %

چنین گفت پیش زغن کرکسی

سعدی-بوستان-باب پنجم در رضا

شماره 10

 

چنین گفت پیش زغن کرکسی

که نبود ز من دوربین‌تر کسی

زغن گفت از این در نشاید گذشت

بیا تا چه بینی بر اطراف دشت ؟

شنیدم که مقدار یکروز راه

بکرد از بلندی به پستی نگاه

چنین گفت دیدم گرت باور است

که یک دانه گندم به هامون بر است

زغن را نماند از تعجب شکیب

ز بالا نهادند سر در نشیب

چو کرکس برِ دانه آمد فراز

گره شد بر او پایبندی دراز

ندانست از آن دانه‌ای خوردنش

که دهر افکند دام در گردنش

نه آبستن دُر بود هر صدف

نه هر بار شاطر زند بر هدف

زغن گفت از آن دانه دیدن چه سود ؟

چو بینایی دام خصمت نبود

شنیدم که می‌گفت و گردن به بند

نباشد حذر با قدر سودمند

اجل چون به خونش برآورد دست

قضا چشم باریک بینش ببست

در آبی که پیدا نگردد کنار

غرور شناور نیاید به کار

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤