به بحر رفتم و گفتم به موج بی تابی - ادبستان شعر پارسی % %

به بحر رفتم و گفتم به موج بی تابی

اقبال لاهوری

پیام مشرق

شماره 191

تنهایی

به بحر رفتم و گفتم به موج بی تابی

همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟

هزار لولوی لالاست در گریبانت

درون سینه چو من گوهر دلی داری؟

تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت

 

به کوه رفتم و پرسیدم این چه بی دردی است؟

رسد به گوش تو آه و فغان غم زده ای؟

اگر به سنگ تو لعلی ز قطره ی خون است

یکی درآ به سخن با من ستم زده ای

به خود خزید و نفس درکشید و هیچ نگفت

 

ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم

سفر نصیب نصیب تو منزلی است که نیست

جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاری

فروغ داغ تو از جلوه ی دلی است که نیست

سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت

 

شدم به حضرت یزدان گذشتم از مه و مهر

که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست

جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل

چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست

تبسمی به لب او رسید و هیچ نگفت

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤