
اقبال لاهوری
پیام مشرق
شماره 183
کرمک شب تاب
یک ذره بی مایه متاع نفس اندوخت
شوق این قدرش سوخت که پروانگی آموخت
پهنای شب افروخت
وامانده شعاعی که گره خورد و شرر شد
از سوز حیات است که کارش همه زر شد
دارای نظر شد
پروانه ی بی تاب که هر سو تک و پو کرد
بر شمع چنان سوخت که خود را همه او کرد
ترک من و تو کرد
یا اخترکی ماه مبینی به کمینی
نزدیک تر آمد به تماشای زمینی
از چرخ برینی
یا ماه تنک ضو که به یک جلوه تمام است
ماهی که برد منت خورشید حرام است
آزاد مقام است
ای کرمک شب تاب سراپای تو نور است
پرواز تو یک سلسله ی غیب و حضور است
آیین ظهور است
در تیره شبان مشعل مرغان شب استی
آن سوز چه سوز است که در تاب و تب استی
گرم طلب استی
ماییم که مانند تو از خاک دمیدیم
دیدیم تپیدیم، ندیدیم تپیدیم
جایی نرسیدیم
گویم سخن پخته و پرورده و ته دار
از منزل گم گشته مگو پای به ره دار
این جلوه نگه دار



