
اقبال لاهوری
زبور عجم
شماره 107
من هیچ نمی ترسم از حادثه ی شب ها
شب ها که سحر گردد از گردش کوکب ها
نشناخت مقام خویش افتاد به دام خویش
عشقی که نمودی خواست از شورش یا رب ها
آهی که ز دل خیزد از بهر جگر سوزی است
در سینه شکن او را آلوده مکن لب ها
در میکده باقی نیست از ساقی فطرت خواه
آن می که نمی گنجد در شیشه ی مشرب ها
آسوده نمی گردد آندل که گسست از دوست
با قرأت مسجد ها با دانش مکتب ها



