بایگانی‌های مولانا - ادبستان شعر پارسی

دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی

مولانا-غزل شماره 32   دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی در خواب غفلت بی‌خبر زو بوالعلی و بوالعلا زان می که در سر داشتم ، من ساغری برداشتم در پیش او می‌داشتم ، گفتم که ای شاه الصلا گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان جوشیده و صافی چو جان … ادامه

ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما

مولانا-غزل شماره 29   ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما ما را چو تابستان ببر دلگرم تا بستان ما ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی ؟ بیا تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما تا سبزه گردد شوره‌ها تا روضه گردد گورها انگور گردد غوره‌ها تا پخته گردد نان ما … ادامه