داستان کوتاه اسرار بهشت و جهنم
راهب پیري کنار جاده نشسته بود. با چشمان بسته،پا های جمع کرده و دستان تا شده نشسته بود. در تفکری عمیق فرو رفته بود. ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن یک سامورایی شکسته شد. “پیر مرد! به من درباره بهشت و جهنم بگو!” در ابتدا،راهب هیچ حرکتی نکرد،انگار که چیزی نشنیده است. … ادامه



