شبی که دلم تورا در حریم حرم جستار می کرد دلم تو را برای خودش احضار می کرد نه واسطه و نه قاضی و نه دیگری اینجاست به خواستن تو هی نجوای بی اختیار می کرد چگونه چوتو کمان ابرو سیه چشم و مشک تبار را در دل سیاهی شب وبرسنگ سیه پیدا می کرد وزان گیسوی مشگین عطریاس وزیدن گرفت که شمیم حرم و حریم بهشت زمین القا می کرد مرا چو ره نرسد به قائده عظیم مهربانیت چگونه بردن مرا به قربانگاه را حاشا می کرد صفیق را بده بوسی زسرخی لب ای دوست گه بوسه تو سمندی برای عبور ز خاک محیا می کرد