آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

خدای خیال

1 ارسال‌
1 کاربران
0 Reactions
66 نمایش‌
ارسال‌: 1
Customer
شروع کننده موضوع
(@hany)
هنرمند جدید
عضو شده: 4 ماه قبل

از سرخ‌ بلوغ

تا سیاه مرگ که نمی پرد  

زیبایی ی بی گناه چشم را

به دستهای دیوانه بسته اند

که مشت در هوا باشی 

و پیراهن سربی ات

میان سینه 

شکوفه بپاشد

صدایی که می نوشتی 

حنجره ی آجر و پیچک بود

که خواهران ادامه

بر جناق و جگر می کاشتند

عزا ی عذاب خواهی ترس را

تا ثریا ی سما ، بیراه

که خیال خدای ات 

از خدا ی خیال ات کمتر بود 

 

شبهای تو کوتاه ، بر نوار گلوله می چرخند 

که خطبه های خیابان را 

در غشا ی تشنج می داری 

ای معابر خون و ماهیچه

رها باد ، سبزه های بی گره امسال

تا آرزو ی مرگ را

در انتهای شب ، تشنه کنند

 

 


ارسال یک پاسخ

نام نویسنده

ایمیل نویسنده

عنوان *

پیش‌نمایش 0 رونوشت ذخیره شد