آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

بعدِ باران

2 ارسال‌
2 کاربران
0 Reactions
154 نمایش‌
ارسال‌: 1
Customer
شروع کننده موضوع
(@reza-rezaee)
هنرمند جدید
عضو شده: 2 سال قبل

باران بند آمده بود،اما صدای آواز گنجشکان بند نمی آمد .

گوسفند هایمان داشتند به کوه می رفتند چون همیشه بعد از باران به کوه می رفتند. 

جوجه کبک ها از زیر کمر ها بیرون آمده بودند و زیر نور آفتاب خط و خالشان زیبا تر می نمود.

مادرم گلیم و قالی هایی که از باران در امان نمانده بودند را روی سنگ ها پهن میکرد تا خشک شوند.

پدر داشت آماده می‌شد تا به شهر برود، آخر چند روزی باران باریده بود و نشده بود به شهر برود تا وسایل برایمان بخرد.

کتابم را برداشتم و به سمت کوه رفتم تا کمی در هوای تازه، روی خاک باران خورده بنشینم و درس بخوانم؛تیغ افتاب پشت گردنم را می سوزاند، ولی نسیم خنکی که از غرب می آمد روحم را تازه می‌کرد. 

از دور سایه آدمی را دیدم که به سمت خانه می آمد ،گمان کنم برادرم بود که از شهر می آمد چون فرد دیگری به ذهنم نمی رسید. او معلم بود. 

من که می گویم معلم خوبی است،برای دانش آموزانش از میش ها می گوید ، از بره ها ،از شیر و کشک و آغوز،از بوی جاشیر،از مسیر کوچ، از رنگ گل های سرخ ،از مرد چوپان، از دختر کدخدا و چيز های دیگر...

هر وقت می آید برای من و خواهرم کلوچه های خرمایی می آورد که هنوز هم از آن خوشمزه تر هیچ جا نديده ام.

از بالای کوه پایین آمدم. 

هوای باران زده به من احساس آزادی می داد.

 آزادی از غم، آزادی از تن،آزادی در وطن...

 

رضا رضایی کردشولی ✍️

 


برچسب‌های موضوع
1 پاسخ
ارسال‌: 0
(@سهیلا)
عضو شده: 1 ثانیه قبل

🌹


پاسخ

ارسال یک پاسخ

نام نویسنده

ایمیل نویسنده

عنوان *

پیش‌نمایش 0 رونوشت ذخیره شد