شاهدی گفت به شمعی کامشب

پروین اعتصامی

قطعه شماره 61

شاهد و شمع

شاهدی گفت به شمعی کامشب

در و دیوار، مزین کردم

دیشب از شوق، نخفتم یک دم

دوختم جامه و بر تن کردم

دو سه گوهر ز گلوبندم ریخت

بستم و باز به گردن کردم

کس ندانست چه سحرآمیزی

به پرند، از نخ و سوزن کردم

صفحه ی کارگه، از سوسن و گل

به خوشی چون صف گلشن کردم

تو به گرد هنر من نرسی

زانکه من بذل سر و تن کردم

شمع خندید که بس تیره شدم

تا ز تاریکیت ایمن کردم

پی پیوند گهرهای تو، بس

گهر اشک به دامن کردم

گریه ها کردم و چون ابر بهار

خدمت آن گل و سوسن کردم

خوشم از سوختن خویش از آنک

سوختم، بزم تو روشن کردم

گر چه یک روزن امید نماند

جلوه ها بر در و روزن کردم

تا تو آسوده روی در ره خویش

خوی با گیتی رهزن کردم

تا فروزنده شود زیب و زرت

جان ز روی و دل از آهن کردم

خرمن عمر من ار سوخته شد

حاصل شوق تو، خرمن کردم

کارهایی که شمردی بر من

تو نکردی، همه را من کردم

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها