
پروین اعتصامی
قطعه شماره 60
احسان بی ثمر
بارید ابر بر گل پژمرده ای و گفت
کز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم
از بهر شستن رخ پاکیزه ات ز گرد
بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم
خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا
رخساره ای نماند، ز گرما گداختم
پژمرده بود تازه گلی دوش وقت صبح
من دیدم این معامله و رنگ باختم
ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من
با خاک خوی کردم و با خار ساختم
ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بی دریغ
هر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم
تا خیمه ی وجود من افراشت بخت گفت
کز بهر واژگون شدنش برفراختم
دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست
کز طاق و جفت، آنچه مرا بود باختم
منظور و مقصدی نشناسد به جز جفا
من با یکی نظاره، جهان را شناختم