بلبلی گفت به کنج قفسی

پروین اعتصامی

قطعه شماره 28

دو همدرد

بلبلی گفت به کنج قفسی

که چنین روز، مرا باور نیست

آخر این فتنه، سیه کاری کیست

گر که کار فلک اخضر نیست

آنچنان سخت ببستند این در

که تو گویی که قفس را در نیست

قفسم گر زر و سیم است چه فرق

که مرا دیده به سیم و زر نیست

باغبانش ز چه در زندان کرد

بلبل شیفته، یغماگر نیست

همه بر چهره ی گل می نگرند

نگهی درخور این کیفر نیست

که به سوی چمنم خواهد برد؟

کس به جز بخت بدم رهبر نیست

دیده بر بام قفس باید دوخت

دگر امروز، گل و عبهر نیست

سوختم اینهمه از محنت و باز

این تن سوخته خاکستر نیست

طوطئی از قفس دیگر گفت

چه توان کرد، ره دیگر نیست

بس که تلخ است گرفتاری و صبر

دل ما را هوس شکر نیست

چو گل و لاله نخواهد ماندن

سیرگاهی ز قفس خوشتر نیست

دل مفرسای به سودای محال

که اگر دل نبود، دلبر نیست

در و بام قفست زرین است

صید را بهتر ازین زیور نیست

زخم من صحن قفس خونین کرد

همچو من پای تو از خون، تر نیست

تو شکیبا شو و پندار چنان

که به جز برگ گلت بستر نیست

گه بلندی است، زمانی پستی

هر کس ای دوست، بلند اختر نیست

همه فرمان قضا باید برد

نیست یک ذره که فرمانبر نیست

چه هوسها به سر افتاد مرا

که تبه گشت و یکی در سر نیست

چه غم ار بال و پرم ریخته شد

دگرم حاجت بال و پر نیست

چمن ار نیست، قفس خود چمن است

به خیال است، به دیدن گر نیست

چه تفاوت کندت گر یک روز

خون دل هست و گل احمر نیست

چرخ نیلوفریت سایه فکند

اگرت سایه ز نیلوفر نیست

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها