
پروین اعتصامی
قطعه شماره 46
خاطر خشنود
به طعنه پیش سگی گفت گربه: کای مسکین !
قبیله ی تو بسی تیره روز و ناشادند
میان کوی بخسبی و استخوان خایی
بداختری چو تو را، کاشکی نمی زادند
برو به مطبخ شه یا به مخزن دهقان
به شهر و قریه، بسی خانه ها که آبادند
کباب و مرغ و پنیر است و شیر، طعمه ی من
ز حیله ام همه کارآگهان به فریادند
جفای نان نکشیدست یک تن از ما، لیک
گرسنگان شما بیشتر ز هفتادند
بگفت راست نگردد بنای طالع ما
چرا که از ازلش پایه، راست ننهادند
مرا به پشت سرافکند حکم چرخ، ز خلق
شگفت نیست گرم در به روی نگشادند
کسی به خانه ی مردم به میهمانی رفت
که روز سور، کسی از پی اش فرستادند
به روزیِ دگران چون طمع توانم کرد
مرا ز خوان قضا، قسمت استخوان دادند
تو خلق دهر ندانسته ای چه بی باکند
تو عهدها نشنیدی چه سست بنیادند
کسی به لطف، به درماندگان نظر نکند
درین معامله، دلها ز سنگ و پولادند
هزار مرتبه، فقر از توانگری خوشتر
توانگران، همه بدنام ظلم و بیدادند
نخست رسم و ره ما، درستکاری ماست
قبیله ی تو، در آیین دزدی استادند
برای پرورش تن، به دام بدنامی
نیوفتند کسانی که به خرد و رادند
پی هوی و هوس، نوع خودپرست شما
سحر به بصره و هنگام شب به بغدادند
ز جور سال و مه ای دوست کس نرست، تمام
اسیر فتنه ی دی ماه و تیر و مردادند
به چهره ها منگر، خاطر شکسته بسی است
عروس دهر چو شیرین و خلق فرهادند
من از فتادگی خویش هیچ غم نخورم
فتادگان چنین، هیچگه نیفتادند
اسیر نفس تویی، همچو ما گرفتاران
ز بند بندگی حرص و آز، آزادند
تو شاد باش و دل آسوده زندگانی کن
سگان، به بدسری روزگار معتادند