کردیم عاقبت وطن اندر دیار عشق

وحدت کرمانشاهی – غزل شماره 39

کردیم عاقبت وطن اندر دیار عشق

خوردیم آب بیخودی از جویبار عشق

مستان عشق را به صبوحی چه حاجت است

زیرا که درد سر نرساند خمار عشق

سی سال لاف مهر زدم تا سحرگهی

وا شد دلم چو گل ز نسیم بهار عشق

فارغ شود ز درد سر عقل فلسفی

یک جرعه گر کشد ز می خوشگوار عشق

در دامن مراد نبینی گل مراد

بی ترک خواب راحت و بی نیش خار عشق

ای فرخ آن سری که زنندش به تیغ یار

وی خرم آن تنی که کشندش به دار عشق

روزی ندیده تا به کنون چشم روزگار

از دور روزگار به از روزگار عشق

پروانه گر ز عشق بسوزد عجب مدار

کآتش زند به خرمن هستی شرار عشق

آن دم مس وجود تو زر می‌شود که تن

در بوته ی فراق گدازد به نار عشق

هر کس که یافت آگهی از سرّ عاشقی

وحدت صفت کند سر و جان را نثار عشق

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها