
حاج ملاهادی سبزواری – غزل شماره 161
گیرم نقاب برفکنی از رخ چو ماه
کو تاب یک کرشمه و کو طاقت نگاه؟
یک شمه از طراوت رویت، بهار و باغ
یک پرتو از فروغ رخت، نور مهر و ماه
یکبار رخش ناز برون تاز و باز بین
عشاق را جبین مذلت به خاک راه
در خون نگر به ماتم دل مردمان چشم
بر پا نموده از مژگان رایت سپاه
عزم شکار کرده مرانم که عیب نیست
وقت شکار بودن سگ در قفای شاه
آن مه سپه کشد پی تاراج جان ز ناز
من میکنم مبارزه با خیل اشک و آه
جز پیش این بتان خداوندگار حسن
در مذهب که بوده روا قتل بیگناه؟
در ترک و تاز لشکر نازش به ملک حسن
کس جان نبرد خاصه تو اسرار از این سپاه