
شمس مغربی – غزل شماره 44
از دهانش به سخن جز اثری نتوان یافت
وز میانش به میان جز کمری نتوان یافت
گفتمش چون قمری گفت بگو چون قمرم
چونک بر سرو روانی قمری نتوان یافت
گفتمش ماه و خوری گفت که بر چرخ چنین
سرو قد زهره جبین ماه و خوری نتوان یافت
چون بری یافتم از سرو قدش گفت خرد
این خلاف است که از سرو بری نتوان یافت
از سر زلف وی اخبار دلم پرسیدم
گفت از آن گمشده ی ما خبری نتوان یافت
تا شده همچو نسیم سحری بی سر و پا
سحری بر سر کویش گذری نتوان یافت
نیست خالی نفسی روی تو از جلوه گری
همچو رویت به جهان جلوه گری نتوان یافت
گفته بودی که تو بر ما دگری بگزینی
چون گزینم که به حسنت دگری نتوان یافت
بهر تیر غم عشقت سپری می جستم
گفت جانم که به از من سپری نتوان یافت
در غم زلف چو چوگان او گوی دل ما
همچو گوی است کزو پا و سری نتوان یافت
مغربی ناشده چون آینه صافی و لطیف
سوی خود هیچ ز خوبان نظری نتوان یافت