بایگانی‌های متفرقه - ادبستان شعر پارسی

خیال روی تو از دل به در نمی‌آید

اشعار صائب تبریزی

صائب تبریزی- غزل شماره 4005 خیال روی تو از دل به در نمی‌آید که خودپرست ز آیینه بر نمی‌آید نمی‌کند دل بیتاب من نفس را راست نهال قامت او تا به بر نمی‌آید لب شکایت من از وصال بسته نشد رفوی زخم ز موی کمر نمی‌آید چنان ز حسن گلوسوز شد جهان خالی که بوی … ادامه

نه موج از دل دریا کرانه می‌طلبد

اشعار صائب تبریزی

صائب تبریزی- غزل شماره 3671 نه موج از دل دریا کرانه می‌طلبد که بهر محو شدن تازیانه می‌طلبد منم که بی‌خبرم در سفر ز منزل خویش وگرنه تیر هوایی نشانه می‌طلبد گهر صدف طلبد، تیغِ آبدار نیام دل دو نیم ز خلق آن یگانه می‌طلبد ز آستانۀ دل یافت هرچه هرکس یافت خوش آن که … ادامه

رفت در خلوت مینا گل و بلبل آسود

اشعار صائب تبریزی

صائب تبریزی- غزل شماره 3580 رفت در خلوت مینا گل و بلبل آسود بلبل از ناله فرو بست لب و گل آسود شعلۀ گرمی هنگامۀ گلزار نشست غنچه شد شهرت گل، دیدۀ بلبل آسود دم شمشیر تغافل همه را با من بود من چو رفتم ز میان، تیغ تغافل آسود پرتو صبح بناگوش گران بود … ادامه

دل محال است ز ما عشوۀ دنیا ببرد

اشعار صائب تبریزی

صائب تبریزی- غزل شماره 3329 دل محال است ز ما عشوۀ دنیا ببرد یوسف آن نیست که فرمان زلیخا ببرد این گرانی که من از بارِ علایق دارم نیست ممکن که مرا سیل به دریا ببرد بیش ازین نیست که هرکس که توانگر باشد حسرتی چند ز ما بیش ز دنیا ببرد کاش می ماند … ادامه

مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه می لرزد

اشعار صائب تبریزی

صائب تبریزی- غزل شماره 3022 مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه می لرزد که شمع از بال و پر افشانی پروانه می لرزد گرانی می کند دست تهی بر نخل بارآور چو افتد در میان عاقلان دیوانه می لرزد نلرزد بیجگر از تیغ لنگردار چندانی که از قرب گرانجانان دل فرزانه می لرزد … ادامه

به زور خود شدی مغرور تا انداختی خود را

اشعار صائب تبریزی

صائب تبریزی- غزل شماره 364 به زور خود شدی مغرور تا انداختی خود را نکردی گوش بر تعلیم ما تا باختی خود را ندانستی که چشم بد نکویان را زیان دارد نظر بر کعبتین انداختی تا باختی خود را شد از آیینه ات نور حجاب و شرم رو گردان به موج بادۀ گلرنگ تا پرداختی … ادامه

اگر در دل ز سوز عشق داغی می شود پیدا

اشعار صائب تبریزی

صائب تبریزی- غزل شماره 326 اگر در دل ز سوز عشق داغی می شود پیدا به هر جانب که رو آری چراغی می شود پیدا چراغ لاله از صدق طلب در سنگ روشن شد برای سینۀ ما نیز داغی می شود پیدا اگر مخمور پیش می نریزد آبروی خود همان از بی دماغیها دماغی می … ادامه