
قوامی رازی – شعر شماره 12
دولتت گر نیک ننوازد مرا
روزگار بد براندازد مرا
بی نوایی ها بسوزد جان من
گر نه جودت برگ ها سازد مرا
پایمال هر خسم دارد سپهر
سعی تو گر سر نیفزاید مرا
از سعادت چون کنم طرف کمر
چون نحوست کیسه پردازد مرا
از عنایتهای تو از زر و سیم
دستها گستاخ چون یازد مرا
کز شکایت های دولت جان و تن
از تف اندیشه بگدازد مرا
گر معینی باشی اندر حق من
دل به بخت جاودان نازد مرا
تو عنایت کن که آنگه روزگار
گر بخواهد گر نه، بنوازد مرا
گر به خدمت کم رسم دست زمان
هر زمانی جنگی آغازد مرا
ور به خدمت می رسم چوگان چرخ
بر درت چون گوی می بازد مرا
من سوار و مرد این میدان نی ام
اسب اقبال تو می تازد مرا