
قاآنی شیرازی – قصیده شماره 158
در مدح حسین خان صاحب اختیار
راستی را کس نمیداند که در فصل بهار
از کجا گردد پدیدار این همه نقش و نگار
عقل ها حیران شود کز خاک تاریک نژند
چون برآید این همه گل های نغز کامگار
گر ز نقش آب و خاک است این همه ریحان و گل
از چه برناید گیاهی زآب و خاک شوره زار
کیست آن صورتگر ماهر که بیتقلید غیر
این همه صورت برد بیعلت و آلت به کار
چون نپرسی کاین تماثیل از کجا آمد پدید
چون نجویی کاین تصاویر از کجا شد آشکار
خیری از مهر که شد زینسان به گلشن زردروی
لاله از عشق که شد زینسان به بستان داغدار
از چه بیزنگار سبز است از ریاحین بوستان
از چه بیشنگرف سرخ است از شقایق کوهسار
باد بیعنبر چرا شد اینچنین عنبرفشان
ابر بیگوهر چرا گشت اینچنین گوهر نثار
بر کف این تسبیح یاقوت از چه گیرد ارغوان
بر سر این تاج زمرد از که دارد کو کنار
برق ازشوق که میخندد بدینسان قاه قاه
ابر از هجر که میگرید بدینسان زار زار
چون مجوسان بلبل از ذوق که دارد زمزمه
چون عروسان گلبن از بهر که بندد گوشوار
ابر غواصی نداند از کجا آرد گهر
باد رقاصی نداند از چه رقصد در بهار
تا که گوید باد را بیمقصدی چندی بپوی
تا که گوید ابر را بیموجبی چندین ببار
چهرسوری از چه شد بیغازه زینسان سرخ رنگ
زلف سنبل از چه شد بیشانه زینسان تابدار
راستی چون خواجه باید عارفی یزدانپرست
تا شناسد قدر صنع و قدرت پروردگار
بدر ایران صدر ایمان حاجی آقاسی که هست
هم مرید خاص یزدان هم مراد شهریار
قصه کوته دوش چون خورشید رخشان رخ نهفت
ماه من از در درآمد با رخی خورشیدوار
در دو لعل می فروشش هر چه در صهبا سرور
در دو چشم باده نوشش هر چه در مستی خمار
چهر او یک خلد حور و روی او یک عرش نور
خط او یک گله مور و زلف او یک سلّه مار
جادویی در زلف مفتولش گروه اندر گروه
ساحری در چشم مکحولش قطار اندر قطار
ارغوان عارضش را حسن و طلعت رنگ و بوی
پرنیان پیکرش را لطف و خوبی پود و تار
از دو چشم کافرش یک دودمان دل دردمند
از دو زلف ساحرش یک خانمان جان بیقرار
توده ی زلف سیه پیرامن رخسار او
برجی از مشک است گفتی از بر سیمین حصار
چاه یوسف تعبیت کردست گفتی در ذقن
ماه گردون عاریت بستست گفتی بر عذار
نی غلط کردم خطا گفتم که نشنیدم به عمر
هیچ چاهی واژگون و هیچ ماهی بیمدار
رشته اندر رشته زلف همچو تار عنکبوت
حلقه اندر حلقه جعدش همچو پشت سوسمار
طرهاش چون پنجه ی باز شکاری صیدگیر
مژه اش چون چنگ شیر مرغزاری جان شکار
هی لبش بوسیدم و هی شد دهانم شکرین
هی خطش بوییدم و هی شد مشامم مشکبار
قند و شکر بُد که میخوردم از آن لب تنگ تنگ
مشک و عنر بُد که میبردم از آن خط باربار
گفت ده بوسم به لب افزون مزن گفتم به چشم
هی همی بوسیدمش لب هی غلط کردم شمار
هر چه گفت از ده فزونتر شد به شوخی گفتمش
در شمار ده غلط کردم تو از سر میشمار
گفت می خواهی مرا ده ده ببوسی تا به صد
گفتمش نی خواهمت صد صد ببوسم تا هزار
گفت بالله چون تو یک عاشق ندیدستم حریص
گفتم الله چون تو یک دلبر ندیدم بردبار
زیر لب خندید و گفت ای شاعرک ترسم که تو
نرم نرمک از پی هر بوسه ای خواهی کنار
گفتم آری داعی شاهستم و مداح میر
از پی بوس و کناری چون ز من گیری کنار
الغرض با یکدگر گفتیم چون لختی سخن
خادم آمدگفت ای قاآنی از حق شرم دار
صحبت معشوق و می تا چند مانا غافلی
زینکه فردا شب شب تحویل هست و وقت یار
گفتم ای خادم مگر نوروز سلطانی رسید
گفت بخ بخ رای ناقص بین و عقل مستعار
یک زمستان بر تو رفت و باز چون مستان هنوز
روز از شب باز نشناسی زمستان از بهار
سبزه شد پیروزه پوش و لاله شد مرجان فروش
سرخ مُل آمد به جوش و سرخ گل آمد به بار
کارگاه ششتری شد از شقایق بوستان
پر ز ماه و مشتری شد از شکوفه شاخسار
خیز و سوی بوستان بگذر که گویی حورعین
عنبرین گیسو پریشیدست اندر مرغزار
زیر هر شاخی ظریفی با ظریفی باده نوش
پای هر سروی حریفی با حریفی می گسار
یکطرف غوغای عود و بربط و مزمار و چنگ
یک طرف آوای کبک و صلصل و درّاج و بار
صوفی اینجا در سماع و مطرب آنجا در سرود
عاشق اینجا شادمان و دلبر آنجا شادخوار
چشم ها در چشم ساقی کام ها بر جام می
گوش ها بر لحن مطرب روی ها در روی یار
شکل نرگس چون بلورین ساغری پر زر و می
یا فروزان بوته ای از سیم پر زر عیار
گه به پای سرو بن از وجد می رقصد تذرو
گه به شاخ سرخ گل از شوق میخندد هزار
مرزها از ابر آذاری پر از دُر عدن
مغزها از باد فروردین پر از مشک تتار
خادمک هر چند با من در عبادت تند شد
حق چو با او بود الحق گشتم از وی شرمسار
گفتم ای خادم بهل آن خامه و دفتر به پیش
تا دماغی تر کنم ز اول بده جامی عقار
گفت تا کی می خوری ترسم گرت زاینده رود
جای جام می بیارم بازگویی می بیار
باده خواران دگر را قسمتی هم لازم است
نی نصیب توست تنها هر چه می در روزگار
گفتم ای خادم تو میدانی زبان در کام من
هست در برّندگی نایب مناب ذوالفقار
می بده کامروز در گیتی منم خلاق نظم
وآزمودستی مرا در عین مستی چند بار
مست چون گردم معانی در دلم حاضر شوند
وز دلم غایب شوند آنگه که گردم هوشیار
خادمک در خشم رفت و زیر لب آهسته گفت
باش کامشب می خورد فردا زند میرش به دار
رفت عمدا بر سر میخانه وز سرجوش خُم
زان شراب آورد کز عکسش زمین شد لاله زار
زان میی کز وی اگر یک جرعه پاشی بر زمین
از سر مستی کند هفت آسمان را سنگسار
الغرض جامی دو چون خوردم قلم برداشتم
گفتم اندر یک دو ساعت این قصیده ی آبدار



