ای قبله پیشانی صد قبله جانانی

ای قبله پیشانی صد قبله جانانی

تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی

ای عیسی کیوانی می خوانم و می خوانی

در بزم به مهمانی ای مه تو که را مانی

هم بحری و هم کانی هم جسمی و هم جانی

هم اینی و هم آنی ای مه تو که را مانی

من واله یزدانم در حلقه مردانم

زین بیش نمی دانم ای مه تو که را مانی

من بنده آزادم ویرانه آبادم

هم بیدل و دل شادم ای مه تو که را مانی

هم جسم که بی سر شد جان کسب قلندر شد

هم مومن و کافر شد ای مه تو که را مانی

شادان که نهد پایی در لجه دریایی

با دیده بینایی ای مه تو که رامانی

باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر

وان طعنه و آن تسخر ای مه تو که را مانی

بر عاشق دو تا قد آن کس که همی خندد

آن خنده چه بربندد ای مه تو که رامانی

من زان سودولابم زان جانب اسبابم

تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی

هم دردی و هم درمان هم کفری و هم ایمان

هم پشتی و هم پالان ای مه تو که را مانی

هم عاشق و معشوقی هم سابق و مسبوقی

هم نقدی و صندوقی ای مه تو که رامانی

هم نقدی و همجنسی هم لعلی و هم یشمی

هم صلحی و هم جنگی ای مه تو که را مانی

هم طالب و مطلوبی هم راحت و هم روحی

هر چه که کنی خوبی ای مه تو که را مانی

هم پستی و هم بالا هم ساحل و هم دریا

هم خامش و هم گویا ای مه تو که را مانی

هم نوری و هم ناری هم یار و هم اغیاری

هم بری و هم بحری ای مه تو که را مانی

امروز تویی سرده مستانه قدح در ده

ما را تو بکن مرده ای مه تو که را مانی

مستم کن و بستم کن بستم کن و مستم کن

خوش دست به دستم کن ای مه تو که را مانی

نرم ز تو نرم من چون شیر بعرم من

در بحر تو درم من ای مه تو که را مانی

چون جز تو ندارم من در پیش که زارم من

با ناله زارم من ای مه تو که رامانی

ای گشته ملول از من می باش خمول از من

عشق است رسول از من ای مه تو که را مانی

بگذر ز حجاب تن بپذیر سخن از من

کردی چو خود روشن ای مه تو که را مانی

بس کن خمش از گفتن وز در سخن سفتن

می گوی درین رفتن ای مه تو که را مانی

شمس الحق تبریزی با لخلخه آمیزی

ای جان و جهان من ای مه تو که را مانی

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها