ز عشق شمس دین این طرفه بندی
کز آن بندم گشایش بود چندی
پی بندش رسید این دل بقصری
ندارم لایق قصرش کمندی
ز بهر دفع چشم از حسن آن قصر
درون مجمرم همچون سپندی
درین سوزش مرا عشقست همدم
بسوزش همچنانکه عود و قندی
زمانی می دهد این عشق وعده
زمانی صبر فرماید سپندی
ز بند شکرش مر عود جان را
ز صد سوزش نمی باشد گزندی
ولیک از بهر چشم حاسدان را
نمایم خویش را چون مستمندی
اگر الطاف شمس الدین تبریز
درین حالت نظر بر ما فکندی
حسود و ناحسود ما شکستی
ببردیمان به معراج بلندی
به معراجی که از بس رفعت او
ز حسرت عقل بینا ریش کندی
اگر نی خویش دیدی عقل بینا
ز لطف شاه او را بربرندی
ایا ای خاک بریز از سر لطف
بپوشان جرم عقل خودپسندی