چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا - ادبستان شعر پارسی % %

چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا

صائب تبریزی- غزل شماره 678

چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا

خون می خورد ز جلوۀ هر نازنین جدا

شب کار من گداختن و روز مردن است

تا همچو موم گشته ام از انگبین جدا

چون رفت دل ز دست، نیاید به جای خویش

چون نافه ای که گشت ز آهوی چین جدا

پیچیده همچو گرد یتیمی به گوهریم

ما را ز یکدگر نکند آستین جدا

هر جا کنند نَقل، شود نُقل انجمن

حرفی که شد ازان دو لب شکّرین جدا

چون پرده های دیدۀ یعقوب شد سفید

تا شد صدف ز صحبت دُرّ ثمین جدا

گریند خون به روز من و روزگار من

جان حزین جدا، دل اندوهگین جدا

دامان سایلان، سپرِ برقِ آفت است

از هیچ خرمنی نشود خوشه چین جدا!

چون برخوری به سنگدلان نرم شو که موم

از رویِ نرم، نقش کند از نگین جدا

صائب در آفتاب جهانتاب محو شد

هر شبنمی که شد ز گل و یاسمین جدا

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤