
صائب تبریزی- غزل شماره 3601
راهِ مقصود طی از آبلۀ پا نشود
گره از رشته به دندانِ گهر وا نشود
محفل آرای سخن را طرفی در کارست
طوطی از آینه بی واسطه گویا نشود
عشرت روی زمین در گره دلتنگی است
غنچه تا سر به گریبان نکشد وا نشود
می رسند اهل سخن از قلم آخر به نوال
خار این نخل محال است که خرما نشود
رهرو بادیۀ عشق و تأمل، هیهات
سیل هرگز گره سینۀ صحرا نشود
پاک گردید ز داغ کلف آیینۀ ماه
صفحۀ سینۀ ما نیست مصفا نشود
دل از اندیشۀ فردای قیامت خون است
صحبت خلق همان به که مثنی نشود
جوهر آینه شد موج شکستن صائب
هیچ غماز ندیدیم که رسوا نشود



