
صائب تبریزی- غزل شماره 3549
هرکه خامش شود از حادثه آزاد بود
خندۀ کبک دلیل ره صیاد بود
ده زبانی به بلای سیهت اندازد
لوح تعلیم بس از شانۀ شمشاد بود
دستِ گردون پر و بالم شکند چون جوهر
اگر آرامگهم بیضۀ فولاد بود
داغ رشک است که در خون جگر غوطه زده است
این نه لاله است که بر تربت فرهاد بود
چون صبا گرد سراپای چمن گردیدم
غنچه ای نیست که نیمی ز دلش شاد بود
صائب از طبع خداداد جهان گلشن ساخت
چشم بد دور ز حسنی که خداداد بود



