حسن آن روز که آیینه مصفا می‌کرد - ادبستان شعر پارسی % %

حسن آن روز که آیینه مصفا می‌کرد

صائب تبریزی- غزل شماره 3366

حسن آن روز که آیینه مصفا می‌کرد

عشق در پردۀ زنگار تماشا می‌کرد

از نفس سوختگی خال لب ساحل شد

گوهر ما که تلاش دل دریا می‌کرد

شوق هر چاک که در پردۀ دل می‌افکند

رخنه‌ای بود که در گنبد مینا می‌کرد

برق آن حسن جهان‌سوز به یک دم می‌سوخت

شوق چندان که پر و بال مهیا می‌کرد

سنگِ اطفال مرا لنگر بیتابی شد

ور نه دیوانۀ من روی به صحرا می‌کرد

آن که شد گوهر جان دو جهان پامالش

کاش یک بار نگاهی به ته پا می‌کرد

هر طرف نافۀ دل بود که می‌ریخت به خاک

هر گره کز سر زلف تو صبا وا می‌کرد

به تو می‌داد خط بندگی یوسف را

گر ترا دیدۀ یعقوب تماشا می‌کرد

مردم از عشق مراد دو جهان می‌جستند

صائب از عشق همان عشق تمنا می‌کرد

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤