
صائب تبریزی- غزل شماره 2982
نه از خط زنگ آن رخسارۀ گلرنگ میگیرد
که چون تیغ آبدار افتاد از خود رنگ میگیرد
نگیرد پیش راه همت مستانهٔ می را
گلوی شیشه را هرچند ساقی تنگ میگیرد
که حد دارد تواند شد طرف با حسن بیباکی
که تیغ از قبضۀ خورشید زرین چنگ میگیرد
چه گل چیند کسی از نوبهار تنگ میدانی
که سامان نشاط از غنچۀ دلتنگ میگیرد
چه بگشاید مرا از صحبت گردون تردامن؟
که از آب گهر آیینۀ من زنگ میگیرد
اگرچه رنگ میگیرد ز مه هرجا بود سیبی
از آن سیب زنخدان ماه تابان رنگ میگیرد
از ان سنگ ملامت نیست کم در ملک رسوایی
که هر دیوانهای آنجا عیار سنگ میگیرد
ز زندان پای بر مسند نهادن هست دلکشتر
فلک دانسته صائب بر عزیزان تنگ میگیرد



