ز دام عشق عاشق را سفر بیرون نمی آرد

صائب تبریزی- غزل شماره 2898

ز دام عشق عاشق را سفر بیرون نمی آرد

ز دریا ماهیان را بال و پر بیرون نمی آرد

نباشد پختگی را آتشی چون نور بینایی

ز خامی بی بصیرت را سفر بیرون نمی آرد

رخ چون آفتاب ساقیان خونگرمیی دارد

که از میخانه کس دامان تر بیرون نمی آرد

به رغبت زان لب پیمانه را بوسند میخواران

که از هنگامۀ مستان خبر بیرون نمی آرد

وطن هر چند دلگیرست دامنگیر می باشد

که بی آهن شرار از سنگ سر بیرون نمی آرد

ید بیضا برآورد از دل فرعون ظلمت را

ز تاریکی شب ما را سحر بیرون نمی آرد

نگردد کم ز شکرخنده زهر چشم خوبان را

که از بادام تلخی را شکر بیرون نمی آرد

به مرگ از دل نگردد محو یاد آن خط مشکین

گداز این سکه را از سیم و زر بیرون نمی آرد

چنان پیچید فکر او تن زار مرا بر هم

که نشتر زین رگ پیچیده سر بیرون نمی آرد

نصیب زاهد از بحر حقیقت شد کف خالی

ز دریا هر سبک مغزی گهر بیرون نمی آرد

به زور حرف نتوان نرم کردن سخت رویان را

که خامی را فشردن از ثمر بیرون نمی آرد

سزای مرگ عاجزکش بود صائب، گرانجانی

که از شوق فنا چون مور پر بیرون نمی آرد

 

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها