آن لب رنگین سخن بی خواست گویا می شود

صائب تبریزی- غزل شماره 2688

 

آن لب رنگین سخن بی خواست گویا می شود

غنچه چون افتاد بازیگوش خود وا می شود

حسن بالادست را مشّاطه ای در کار نیست

چشمهای شوخ بی تعلیم گویا می شود

کوهکن در بیستون چون تیشه سر بالا نکرد

کار چون شیرین فتد خود کارفرما می شود

نیست از ما راه چندان تا جهان اتّحاد

شست چون گرد ره از خود سیل دریا می شود

روز بازار زر قلب است شبهای سیاه

بیشتر دلهای غافل خرج دنیا می شود

در جوانی حرص دنیا از دل خود دور کن

ورنه از قدّ دوتا این غم دوبالا می شود

مهر خاموشی نمی گردد حجاب راز عشق

بوی گل در زیر چندین پرده رسوا می شود

می کشد قامت به آن نسبت نوای بلبلان

شاخ گل در بوستان چندان که رعنا می شود

می تواند عشرت روی زمین در پرده کرد

هر که را داغ از درون چون لاله پیدا می شود

برنمی دارد نظر صائب ز پشت پای خود

هر که چون نرگس درین گلزار بینا می شود

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها