
صائب تبریزی- غزل شماره 2353
کاوش مژگان او دل را قیامت زار کرد
خون گرم این مست خواب آلود را بیدار کرد
صفحۀ آیینه از زنگ کدورت ساده بود
عکس طوطی این افق را مشرق زنگار کرد
چون زنم مژگان به یکدیگر، که مژگان مرا
حیرت گلزار او خار سر دیوار کرد
می شود پیراهن تن یوسف گم کرده را
هر که چشم خویش را از گریه چون دستار کرد
در زبان هیچ کس زخم زبان نگذاشتم
جلوۀ مجنون من این دشت را بی خار کرد
چند باشی در شکست کارم ای گردون، بس است
استخوانم را هجوم زخم جوهردار کرد
سخت طفلانه است جوی شیر آوردن ز سنگ
کوهکن بیهوده جان را در سر این کار کرد
من که باشم تا نمایم صورت احوال خود؟
حیرت رخسار او آیینه را ستّار کرد
من که صائب در وطن حال غریبان داشتم
چون تواند درد غربت در دل من کار کرد؟