
صائب تبریزی- غزل شماره 2169
صبح از لب لعل تو پیام نمکینی است
شام از شکن زلف گرهگیر تو چینی است
از زخم تو هر سینه خیابان بهشتی است
از داغ تو هر پارۀ دل زهره جبینی است
آبی که ازو خضر حیات ابدی یافت
از دامن دشت تو سیه خانه نشینی است
هر نقطه ز مجموعۀ رخسار تو چون خال
آشوب دل و دشمن جان، رهزن دینی است
مخمور ترا در دل می، نشأۀ جان بخش
زهری است که پنهان شده در زیر نگینی است
هر عقده که در راه طلب روی نماید
سودازدۀ زلف ترا نافۀ چینی است
صبحی که ازو روی زمین شد شکرستان
نسبت به شکرخندۀ او شوره زمینی است
بینایی چشمی که به عبرت نشود خرج
از مایۀ حسرت، نگه بازپسینی است
معمورۀ دنیا نبود جای اقامت
هر خانه که آید به نظر، خانۀ زینی است
صائب چه کند آهوی وحشت زدۀ ما؟
هر گوشه درین دشت، کمندی و کمینی است



