
صائب تبریزی- غزل شماره 1891
پیش کسی که درد به درمان برابرست
هر خنده ای به زخم نمایان برابرست
زنهار چاک سینۀ خود را رفو مکن
کاین رخنۀ قفس به گلستان برابرست
دوری ز خلق کشتی نوحی است بی خطر
کثرت به چارموجۀ طوفان برابرست
این آبرو که ساخته ای از طمع سبیل
هر قطره اش به چشمۀ حیوان برابرست
در دیدۀ کسی که سیه روزگار شد
صبح وطن به شام غریبان برابرست
دست نوازش فلک از روی دوستی
با سیلی عداوت اخوان برابرست
حاجت به دورباش نباشد بخیل را
پیشانی گرفته به دربان برابرست
چون مور نیست سایۀ من بار بر زمین
این منزلت به تخت سلیمان برابرست
باقی نسازد آن که به آثار نام خویش
در زندگی و مرگ به حیوان برابرست
جمعیّتی که تفرقۀ خاطر آورد
در چشم من به خواب پریشان برابرست
از میزبان تکلّف بسیار در سلوک
با جرأت فضولی مهمان برابرست
از دخل رو متاب که انگشت اعتراض
در صافی کلام به سوهان برابرست؟
وصلی که پای شرم و حیا در میان بود
ممنون او مشو که به هجران برابرست
هر سینه ای که هست در او خارخار عشق
صائب به صد هزار گلستان برابرست



