غبار خطّ تو از دل به هیچ باب نرفت - ادبستان شعر پارسی % %

غبار خطّ تو از دل به هیچ باب نرفت

صائب تبریزی- غزل شماره 1840

 

غبار خطّ تو از دل به هیچ باب نرفت

خط غبار به افشاندن از کتاب نرفت

نمی توان غم دل را به خنده بیرون برد

ز خنده رویی گل تلخی از گلاب نرفت

ستاره سوختگی را علاج نتوان کرد

ز داغ لاله سیاهی به هیچ باب نرفت

به جرم این که کله گوشه بر محیط شکست

ز تیغ موج چها بر سر حباب نرفت

ز سوز سینۀ ما هیچ کس نشد آگاه

ازین خرابه برون دود این کباب نرفت

نریخت تا گهر عاریت ز دامن خویش

غبار تیرگی از چهرۀ سحاب نرفت

یکی هزار شد از وصل بیقراری من

به قرب دریا از موج پیچ و تاب نرفت

نظر به قطره و دریا یکی است نسبت من

چو ریگ، تشنگی من به هیچ آب نرفت

به آبِ خضر بنای حیات خود نرساند

کسی که بر سر پیمانه چون حباب نرفت

اگرچه صد در توفیق باز شد صائب

گدای ما ز در دل به هیچ باب نرفت

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤