ز خود برآ که سر کوی یار نزدیک است - ادبستان شعر پارسی % %

ز خود برآ که سر کوی یار نزدیک است

صائب تبریزی- غزل شماره 1702

ز خود برآ که سر کوی یار نزدیک است

قرارگاه دل بیقرار نزدیک است

ز غفلت تو ره کوی یار خوابیده است

وگرنه بحر به سیل بهار نزدیک است

توان به نور بصیرت به اهل دل پیوست

به وصل سوخته جانان شرار نزدیک است

ببُر ز خویش، به سررشتۀ بقا پیوند

که دست شانه به زلف نگار نزدیک است

دلی که سوختۀ داغ گلعذاران است

به صبح همچو شب نوبهار نزدیک است

ز کاهلی نگذاری تو پای خود به حساب

وگرنه وعدۀ روزشمار نزدیک است

اگرچه چشمۀ خورشید از نظر دورست

به چشم شبنم شب زنده دار نزدیک است

ز عاجزی به تو مشکل شده است دل کندن

وگرنه آب به این جویبار نزدیک است

شده است بر تو ز هشیاری این گریوه بلند

به کبک مست، سرِ کوهسار نزدیک است

هزار کعبه به هر گوشۀ دل افتاده است

اگر تو دور نیفتی شکار نزدیک است

ز باده توبه در ایّام نوجوانی کن

برآ ز بحر خطر تا کنار نزدیک است

رسیده است ز دل بر زبان حکایت عشق

به سفتن این گهر شاهوار نزدیک است

دماغ کار نمانده است کارفرما را

وگرنه دست و دل ما به کار نزدیک است

ازان به قیمت می جان دهند مخموران

که رنگ می به لب لعل یار نزدیک است

امیدها به خط تازه روی او دارم

چو توبه ای که به فصل بهار نزدیک است

چه همچو غنچه فرو رفته ای به خود صائب؟

گرهگشایی باد بهار نزدیک است

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤