پشت آیینه بود پردۀ مستوری زشت - ادبستان شعر پارسی % %

پشت آیینه بود پردۀ مستوری زشت

صائب تبریزی- غزل شماره 1626

 

پشت آیینه بود پردۀ مستوری زشت

زاهد از کعبه همان به که نیاید به کنشت

اختر ما ز سیه روزی طالع داغ است

دیدۀ شور خورد خون جگر از رخ زشت

عشق تردست تو دهقان غریبی است که تخم

تا نشد سوخته، در مزرع امّید نکشت

چند از چرخ بلا زاید و بردارد خاک؟

تا کی این حاملۀ فتنه بود بر سر خشت؟

هر که قالب تهی از جلوۀ قدّ تو کند

راست چون سرو برندش به خیابان بهشت

آن که بر خرمن ما سوختگان آتش زد

دانۀ خال تو بر آتش یاقوت برشت

مهر برداشت ز لب، صبح قیامت خندید

پرده افکند ز رخ، در پس در ماند بهشت

بی تکلّف، غزل صائب شیرین سخن است

غزلی را که توان با غزل خواجه نوشت

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤