خاک در کاسۀ آن سر که در او سودا نیست - ادبستان شعر پارسی % %

خاک در کاسۀ آن سر که در او سودا نیست

صائب تبریزی- غزل شماره 1591

 

خاک در کاسۀ آن سر که در او سودا نیست

خار در پردۀ آن چشم که خونپالا نیست

خودنمایی نبود شیوۀ ارباب طلب

آتش قافلۀ ریگ روان پیدا نیست

هر که را می نگرم نعل در آتش دارد

نقطه در دایرۀ شوق تو پا بر جا نیست

پیرو عقل به صد قافله تنها باشد

رهرو عشق اگر فرد بود تنها نیست

طعمۀ آه شدم چون جگر شمع و هنوز

اثر روشنی صبح اثر پیدا نیست

کشتِ ما را به سَلَم، برق فنا سوخته است

خرمن ما گره خاطر این صحرا نیست

از لب خشک و دل آبله فرسود صدف

می توان یافت که نم در جگر دریا نیست

داغم از جلوۀ بالای پریشان سیرش

بار دل بردهد آن سرو که پا بر جا نیست

ما پریشان نظران خود گره کار خودیم

این چه حرف است که سررشته به دست ما نیست

عالمی مست و خرابند ز فکر صائب

جوش ارباب سخن هیچ کم از صهبا نیست

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤