
صائب تبریزی- غزل شماره 1453
نیست آرام در آن دل که هوس بسیارست
شررآمیز بود شعله چو خس بسیارست
دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب
که هوس در دل مرغان قفس بسیارست
هر قدم خاری و هر خار زبان ماری است
آفت دامن صحرای هوس بسیارست
بر تهیدستی ما خنده زدن بیدردی است
به کنار آمدن از بحر ز خس بسیارست
باعث رنجش ما یک سخن سرد بس است
دل چون آینه را نیم نفس بسیارست
ناقه و محمل و لیلی همه بی آرامند
اثر شعلۀ آواز جرس بسیارست
از تماشای گهر نعل در آتش دارد
ورنه در سینۀ غوّاص نفس بسیارست
بر جگرسوختگانی که درین انجمنند
سینۀ گرم مرا حقّ نفس بسیارست
از بدان فیض محال است به نیکان نرسد
حقّ بیداری دزدان به عسس بسیارست
در پی قافله ز افسانۀ غفلت صائب
نتوان خفت که آواز جرس بسیارست



