
صائب تبریزی- غزل شماره 1434
عشرت روی زمین در دل ویرانۀ ماست
خلوت سینۀ پر آه، پریخانۀ ماست
کشتی چرخ اگر باد مرادی دارد
نالۀ بیخودی و نعرۀ مستانۀ ماست
هر چه جز جذبۀ عشق است درین دامن دشت
گر همه خضر بود، سبزۀ بیگانۀ ماست
در دل سوختۀ ما به حقارت منگر
که سویدای دل خاک، سیه خانۀ ماست
سیل وحشت کند از کلبۀ ما بی برگان
جای رحم است به جغدی که به ویرانۀ ماست
روز محشر چه کند با دل پر شکوۀ ما؟
که شب زلف تو کوتاه به افسانۀ ماست
نقش بال و پر ما، دام ره ما شده است
هر کجا ریخت پر و بال، پریخانۀ ماست
حسن در هیچ زمان این همه شاداب نبود
گریۀ شادی این شمع ز پروانۀ ماست
کار چون در گره افتد ز خدا یاد کنیم
عقدۀ مشکل ما سبحۀ صد دانۀ ماست
گرچه از سوختگانیم به ظاهر صائب
مزرع سبز فلک در گره دانۀ ماست



